X
تبلیغات
دفتر دلتنگي - نوشته ها و متن های عاشقانه

من سهم آفتابم را به تماشاي باران بدهكارم !
اي هيچ كس در شناسنامه من !
شرط مي بندم وقتي كه غمگينم ، مي تواني در من سنگ را هم بگرياني !!
گاهي آنقدر از تنهايي هايم خسته مي شوم و بغض مي كنم كه خودم را هم به ياد نمي آورم ...!
اما مي دانم تمام اين تنها قدم زدنها روزي به پايان مي رسد .
دلگير نشو !
فكر مي كني چقدر مهربان باشم ، بس است ؟؟!
اما ... مي ترسم ... مي ترسم تو هم روزي بيايي و يكدفعه بگويي :
چه چهره ي آشنايي !
كجا شما را شرط بسته ام ... ؟؟؟





تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1387 | 13:54 | نویسنده : ناشناس |

 باور تلخ نبودنت...


تاوان کدامین اشتباه بود؟

 

تو گفتی بمان و من ماندم...

 

اکنون که تو رفته ای...

 

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی

 

خود خیره شده ام...

 

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

 

میروی و من نگاهت میکنم...

 

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

 

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

 

اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

 

و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم






تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 | 13:39 | نویسنده : ناشناس |
به پرواز پرنده ها...به تبسم های بی ریا...و به آواز محبوس قناریها  

         حسودیم میشود...

یک روز گم شدم...یک لحظه گم شدم...و تمام کوچه ها از گریه تو پر شد.

              سالهاست من از دریچه دلم به تو نگاه میکنم...

         همانجاست که میشود دوباره برای رسیدن به تو اوج بگیرم...

    و یادم اید روزی که می خواست برود...ده بذر گل به من داد و گفت:

          این ده بذر را بکار...هر وقت جوانه زدند من بر میگردم...

     من انها را یکی یکی کاشتم...و با جوانه زدن هر کدام از دانه ها نور

             امیدی در دلم روشن میشد...

اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت...ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم  :

         یک سنگریزه هیچ وقت جوانه نخواهد زد





تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 | 20:11 | نویسنده : ناشناس |
 







براي ديدن بقيه عكسها به "ادامه مطلب " كليك كنيد






ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 | 15:29 | نویسنده : ناشناس |
 

دلم احساس غم دارد/ در اين انبوه ويراني/كمي تا قسمتي ابري/ و شايد باز باراني



چنين گفت زرتشت........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش..........



زندگي را از طبيعت بياموزيم ، چون بيد متواضع باشيم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشيم.



كاش مي شد گريه را تهديد كرد/ مدت لبخند را تمديد كرد/ كاش مي شد در ميان لحظه ها/ لحظه ي ديدار را نزديك كرد



من بي پناهم تو بي گناهي - دل به تو دادم ، چه اشتباهي- از تو كشيدم شكل كبوتر - نقاشي ام رو بگذار و بگذر- تو اين نبودي، من بد كشيدم - آخه دلت رو هرگز نديدم- تو بي گناهي، من بي پناهم - ايمن بماني از اشك و آهم



يك شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت/ خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت/ در فرار شعرهايم يك شبي خواهم نشست/ آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت/ با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولي



هميشه براي كسي بخند كه ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه كسي گريه كن كه ميدوني وقتي غصه داري و اشك ميريزي برات اشك مي ريزه... براي كسي غمگين باش كه در غمت شريكه... عاشق كسي باش كه دوستت بداره!



شبي غروب مي كنم كنار چشمهاي تو/ وبي گناه مي روم به دار چشمهاي تو/ من از تمام عاشقي به اين بسنده مي كنم /كه يك دقيقه سر كنم كنار چشمهاي تو



نگاهي آشنا به ياس كردم/ تو را در برگ گل احساس كردم ...خلاصه در كلاس ناز چشمت/ دو واحد عاشقي را پاس كردم



زماني كه مرا به دنيا آوردند مي گفتند همه را دوست بدار اكنون كه ديوانه وار دوستش دارم مي گويند فراموشش كن



يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ، يك عشق خيال است و....خيال است و....خيال



اگه از ياد تو رفتم... اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت شايد اين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم



ما دو تن مغررو

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من بی تاب بی تابم

من به دیدار تو می آیم



ناله پنداشت که در سینه ما جا تنگ است

رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است



با ما باشی یا تنها، اینجا باشی یا آنجا، برکه باشی یا دریا، جنگل باشی یا صحرا، هر چه باشی تو هر جا، یادت همیشه با ما



بی من اگر آرامی ، من نمی خواهم کنارم باشی

با شکست قلبم تو اگر پیروزی، آرزوی دل من نیز کامیابی توست

من تنها به تو می اندیم که مبادا خاری به دلت ریش آرد



حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن



اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید ، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید. شریعتی



سرمایه های ماورایی هر دلی ، حرفهایی است که ان دل برای نگفتن دارد. شریعتی



بگذار شیطنت عشق چشمان ترا به برهنگی خویش بگشاید. هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد.اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن



برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ببین چه بدست آورده ای و در قبال آن چه از دست داده ای



همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است. دانته



مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد. منسیوس



هرگاه بفهمی اهدافت را خودت تعیین می کنی، می فهمی زندگی ات را هم خودت شکل می دهی.وین دایر



دیگران را ببخشید نه به این علت که آنها لیاقت بخشش ترا دارند به این علت که تو لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی.(من می خواهم او را با تمام بدیها و نامردیهایش ببخشم چون واقعا احتیاج به آرامش دارم)



بقیه اس ام اس ها را در "ادامه مطلب" بخوانید...

 


موضوعات مرتبط: مطالب عاشقانه

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 | 13:31 | نویسنده : ناشناس |

همیشه اینطور بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدهی.پیش از آنکه خوب

نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا زود بال می گیرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا

آخرین روزی

که زمین به دور خود می چرخد و خوشید از پشت کوه ها سرک میکشد در کنارش باشی.هنوز

 بعضی

حرفهایت را به او نگفته بودی، هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.

همیشه اینطور بوده است کسی که از دیدنش خوب سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی

 به خود

می آیی که دیگر او نیست. فکر می کردی می توانی با او به همه باغ ها سر بزنی و خرده های

 نان را به

مرغابیها بدهی. هنوز باید روزهای زیادی با او به تماشای موج ها می رفتی. هنوز باید ساعتهای

صمیمانه ای با او حرف میزدی.

همیشه اینطور بوده است که دور و برت پر بوده وقتی بیشتر از همه به او نیاز داری او را

ناباورانه در کنار

خود نمی بینی. فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به سوی نرده های آسمان خواهی

 رفت.

هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر برایش نخوانده بودی

همیشه اینطور بوده است او می رود، او برای همیشه میرود. آنقدر تنها می شوی که روزها را

 فراموش

می کنی. کلمات لال شده اند، سدها فرو ریخته اند، کفشها پاره شده اند، دستها یخ بسته اند و

بالهای پروانه سوخته اند.

راستي اگر هنوز او نرفته است.

اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده است.

اگر هنوز مي تواني غزلي از حافظ برايش بخواني.

قدر تک تک نفسهايش را بدان

و به فرشته اي که مي خواهد او را از زمين به آسمان ببرد

بگو: تو را به صداي گنجشکها و بوي خوش آرزوها سوگند مي دهم

او را از من نگير




تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 | 14:19 | نویسنده : ناشناس |

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام





تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 | 20:32 | نویسنده : ناشناس |

يکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید:

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های در تموج و اهتزاز باشد.

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هردو از یک قرص نان تناول مکنید.

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

همچون سیم های عود که هریک در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.

در کنار هم باستید اما نه بسیار نزدیک :

از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند،

و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند





تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 | 15:53 | نویسنده : ناشناس |

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج میکند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نورباشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو بازگفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...





تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 | 13:32 | نویسنده : ناشناس |

I Love You More Than Love
بیش از عشق بر تو عاشقم

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم

crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the rainbow after the strom
چو رنگین کمانی بعد از توفانم

proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.

This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

Maybe the word love was invented to explain
شاید واژه عشق را ساخته اند

the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.

but somehow it is not strong enough
اما باز هم این واژه کافی نیست.

But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است

Let me tell you a thousand times that
بگذار بگویمت هزاران بار که

I love you more than Love
بیش از عشق بر توعاشقم.


I Love You More Than Love
بیش از عشق بر تو عاشقم

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم

crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

I were the rainbow after the strom
رنگین کمانی بعد از توفانم

proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.

when I am with you it is as if
آن گاه که با توام

Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.

This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

Maybe the word love was invented to explain
شاید واژه عشق را ساخته اند

the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.

but somehow it is not strong enough
اما باز هم این واژه کافی نیست.

But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است

Let me tell you a thousand times that
بگذار بگویمت هزاران بار که

I love you more than Love
بیش از عشق بر توعاشقم.





تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان 1387 | 20:53 | نویسنده : ناشناس |
 دیدی اونم رفت
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!





تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان 1387 | 15:3 | نویسنده : ناشناس |

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم»...! همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود. بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام. برگرد!!!... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو"در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم." ...»و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و زیبایی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.





تاريخ : شنبه بیست و پنجم آبان 1387 | 13:57 | نویسنده : ناشناس |

نمی خواهم بگویی دوستت دارم ...

چون می گویی باران را هم دوست دارم اما وقتی زیر باران خسته می شوی از آن فرار می کنی...

می گویی آفتاب را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند از آن گریزان می شوی...

می گویی نسیم را دوست دارم ...

اما وقتی نسیم تبدیل به باد می شود از آن نیز متفر می شوی...

می خواهم مرا همچون قلبی که در سینه ات می تپد دوست داشته باشی چون نمي تواني از آن گريزان باشي

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 | 16:28 | نویسنده : ناشناس |

 

مدتي است كه صداي عشق براي قلبِ بي نظمم، نظم را نجوا مي كند، طلب وصال رخ يار دارد و او را تمنا ميكند، جوياي دل شدم كه كدام معشوق صداي قلب خورده ي مرا از عشق به نظم آورده، كيست كه اينگونه معشوق دل بي ياره من شده ؟ حالِ تازه ايي  دارم ديگر براي نرسيدن وعدگاه يار نگران نيستم، ديگر هراسان از خواب بيدار نمي شوم كه رندان بي گمان دست در آغوش نگارم برده اند، چه زيبا شده است پرواز احساس تنهايي ، اين هفت رنگ رنگين كمان صبح دم را تا به امروز در خلوت شخصيم نديده بودم ! در جاده عشق ديگر به خيال اسب سواره سپيد پوشي نمي بينم زيرا حقيقت عشق را دارم، چقدر اين حقيقت زيباست ، به پيش رفتم تا طلب عشق كنم ، ديدم قبل از من او پيش آمده، خواستم لب را به طلب باز كنم ديدم او قبل از بيان من طلبم را به بهاي عشق پرداخته، نديده بودم معشوق را كه ياري دهد، نشناخته بودم معشوقي را اينگونه عشق مرا پاك وبلند مرتبه و بزرگوار بشمارد، از او آموختم كه چگونه عاشق باشم، اين را مي آموزم كه چگونه سپاس گذار از لطف و كرم معبود باشم، در اين مدت چقدر زندگي زيباتر شده، انديشه هاي منفيم به مثبت انديشي تبديل شده و اين را درك كردم كه: هر چقدر بيشتر گناهان گذشته را پاك كنم و براي آينده پاك نگاه دارم بيشتر به معنويات عشق الهي و اسرارش واقف ميشوم كه اين مهم نزديكتر شدن به معبود است .

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 | 21:14 | نویسنده : ناشناس |

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم.

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی.

دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی.

چرا باور نداری که به تو نیاز دارم.؟

منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی است.

امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبتوعشق ات صفا دهی٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم

کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم.

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهی دلم را نمی فسرد.

تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.

اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم:

ای دل عاشق شدی؟ غم هایت مبارک 

  



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 | 17:4 | نویسنده : ناشناس |

بازخوانی حسرت ها و امیدهای از دست رفته کاری بیهوده است

من به فردا امید دارم.....

و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است

لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای

به نظاره بنشینیم آنچه را می گذرد .

سرنوشت از پیش رقم خورده است

نباید غصه ای خورد....

من راز لحظه ها را می دانم

و انتظار را دوست دارم....

برای آمدنی نو و تازه ...

 


 




تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 | 12:56 | نویسنده : ناشناس |



دیده بر هم نه و رویای مرا باور کن

آخرین فصل تماشای مرا باور کن

دلم از این قفس تنگ به تنگ آمده است

وسعت سبز تمنای مرا باور کن

غصه ها دارم و از تنگدلی می خوانم

تلخی نغمه ی زیبای مرا باور کن

می تپد این دل دیوانه هنوز ای ساقی

جرعه ای می ده و دنیای مرا باور کن

جسم بی تاب و تبم را که سپردی بر باد

روح آواره و شیدای مرا باور کن

سری از پنجره ی ابر ، برون آر ای ماه

به خدا ، وحشت شبهای مرا باور کن

خلوت خاطر این گوشه نشینان دریاب

فصل طوفانی غوغای مرا باور کن

باورت کرده ام ای خوبتر از هر چه که هست

به نگاهی غم فردای مرا باور کن

 


 




تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 | 21:3 | نویسنده : ناشناس |

در اوقات تنهایی همیشه به این می اندیشم که اوج تنهایی چه زمانیست گاه ساعتها

به نقطه ای خیره می شوم وبه این می اندیشم که اوج تنهایی لحظه های بی کسی وتنهایی

به هنگام غروب است ؟

وگاه با خود می گویم اوج تنهایی زمانیست که بین ازدحام جمعیتی مات ومبهوت چهر های نا آشنا

را می بینی ودریغ از یک نگاه آشنا ویا یک نگاه مهربان وبعد دوباره فکر می کنم

شاید در سکوتی مرگبار در گوشه اتاق نشسته باشی وبا خاطرات گذشته در مسیر آنروزها

سیر می کنی  . . .بازهم اونجا اوج تنهایی نیست

اگر کسی میان هزار تا آدم باشد وکسی با او حرف نزند وتنها باشد وخاطراتی در ذهنش تداعی نشود

وبداند که یادی از او در خاطر کسی نیست  باز هم اونجا اوج تنهایی نیست ؟

اگر بیاد خدا باشی می تونی با هاش درد دل کنی  وتنها نباشی

پس خدایم خدای خوب ومهربانم در این تنهایی مطلق خاکی  آخرین حرفهایم را تو بشنو :

می دانستم روزی خواهد رسید که نام مرا از یاد خواهی برد ویاد مرا به فراموشی می سپاری

امروز تمام خاطرات من وتو در ذهن کوچک تو مدفون خواهد شد امروز خاطره ها باید بمیرند

امروز تو می روی به سوی خوشبختی و خنده های یت چهر هات را زیباتر می نماید

تو می روی من وقلب شکسته ام برایت آرزوی خوشبختی می کنیم

آری اینست رسم روزگار

که همیشه یکی تنها بماند  . . .

همیش زندگی را به مانند گودالی گود وعمیق می دیدم که رودخانه ای از وسط آن می گذرد

فردی تنها در آن سوی دره انتظار کسی رو می کشد

پس باید پلی ساخت تا به اوج خوشی ها برسی من وتو با عشق وخاطرات خود پلی ساخته بودیم

به روی دره وحشتناک  که هر روز از رواین پل رد می شدیم

ومن پس از  این  در هر غروب  به پل ویران شده پشت سر نگاه می کنم 

برو خوشبخت زندگی کن به پشت سر نگاه نکن

زندگی فقط آینده را دارد  پس روی گردان از کنار ویرانه عشقمان بگذر که من گذشتم . . .





تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 | 15:29 | نویسنده : ناشناس |
وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم
و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم
غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست
بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود
و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد.
اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش
نبستيم.
به اين اميد که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزيد
شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند.
به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد.
تلخي کرد و رفت.
زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک
که دورتر و دورتر مي شد شنيدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر
مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ايم...
اما نه با او...




تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 | 14:12 | نویسنده : ناشناس |
روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...




تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1387 | 15:41 | نویسنده : ناشناس |
درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد.

شبهاي سرد بي عشقت را به خاطر سپرده اي و

افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..


روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري.

مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است

.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم"

هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.


اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟

چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند

و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟

چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟

آرزو عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت...




تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1387 | 14:32 | نویسنده : ناشناس |
شب و يک جاده تاريک  چراغت نور مهتاب است

                              و من  در بدرقه  با  تو   به  دستم  کاسه آب  است

          بدون   اختيار  اشکم    به  روي   گونه  مي ريزد

                               شبيه  ماهي   تشنه   دلم   در  سينه  بي تاب است

           تمام  با  تو  بودن ها   فقط  يک  لحظه  بود انگار

                                  نصيب من از اين دنيا   همين يک لحظه ناب است

           نگاه   من  به   پاي  تو    نگاه  تو  به  دست  من

                                    سکوتم با تو مي گويد " نرو! مثل تو کمياب است"

           ولي دست تو و من نيست  تو محکوم سفر هستي




تاريخ : یکشنبه نوزدهم آبان 1387 | 15:58 | نویسنده : ناشناس |

عادت همه چيـز را ويران مي كند واي بر روزي كه

چيزي ـ حتي عشـــــق ـ عــادتـمان شـود ...عاشق كم است

وسخن عاشقانه فراوان ديگر سخن گفتن عاشقانه،

دليل عشق نيست و آواز عاشقانه خواندن ،

دليل عاشق بودن ولي اي دوست ، تو نگاه عاشقانه ات

را عاشقانه نگهدار و كلام ساده ي عاشقانه ات

را خالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش

شبــه عشق در كنار عشق بوده است





تاريخ : یکشنبه نوزدهم آبان 1387 | 14:3 | نویسنده : ناشناس |
اگر می تونستم


اگر می تونستم همه ی خیابونارو پر از ماشین میکردم تا وقتی می خواییم از خیابون رد بشیم دستم رو بگیری

اگر می تونستم همه ی زمینارو پر از برف می کردم تا واسه اینکه سر نخوری بازومو بگیری

اگر می تونستم هر شب بارون می باروندم تا بریم یه گوشه زیر یه سر پناه بشینیم حرف بزنیم

اگر می تونستم عقب همه ی تاکسی هارو پر از مسافر می کردم تا مجبور بشیم دوتایی جلو بشینیم

حالا که نمی تونم بیا و با مهربونیت من رو به آرزوهام برسون... بیا و همیشه کنارم باش و هیچ وقت تنهام نذار







تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1387 | 14:59 | نویسنده : ناشناس |
همه چی رو یاد گرفتم

راه رفتن تو این دنیا رو هم بدون تو یاد گرفتم

یاد گرفتم که چه طور بی صدا گریه کنم

یاد گرفتم که چه طور هق هق گریه هامو

با بالشم بیصدا کنم

تو نگرانم نباش

همه چی رو یاد گرفتم...!

یاد گرفتم که چه طور با تو باشم

بدون اینکه کنارم باشی

یاد گرفتم که چه طور نبودنت رو با

رویای با تو بودن

و جای خالیت رو

با خاطرات با تو بودن پر کنم

تو نگرانم نباش

همه چی رو یاد گرفتم...!




تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1387 | 13:47 | نویسنده : ناشناس |

امروز فهمیدم که خدا منو فراموش کرده

از امروز دیگه مطمئنم. من مردم .

امروز خسته شدم

امروز می خوام دنیا رو بی خیال شم

من خیلی عذاب دیدم

من حقم این نبود

از همون بچگی حسرت همه چیز رو تو دلم می ذاشتم

الان دیگه پر شده جای خالی توش پیدا نمیشه

باور کن امروز دیگه جونم به لبم رسیده

از جونم سیر شدم. مگه میشه یکی این همه بد شانس باشه؟امروز. دیروز. فردا این بخت بد

با منه.

همه یه جوری با من لج میکنن. من باید همه رو درک کنم .ولی هیچ کس منو درک نمیکنه.

بخت من سیاهه تا اخرشم سیاهی پیشونیم پاک نمی شه

این غم وتنهایی با من به دنیا امدن با منم میمیرن





تاريخ : جمعه هفدهم آبان 1387 | 16:2 | نویسنده : ناشناس |



میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟ تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت "دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی" واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟ دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی شکستی خدا کند نشکنی تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی






تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 20:12 | نویسنده : ناشناس |

باور تلخ نبودنت

می گویند جایی هست که فاصله ام را تا آسمان از بین

می برد جایی که خیلی دور نیست

هر شب که پنجره ام را باز میکنم ماه پولکهای سپیدش را

روی اتاقم می پاشد

انگار ستاره می چکد در اناقم و رد پایی که سپید شده است

تا لب پنجره ام

به آسمان که فکر می کنم تمام لحظه هایم می شوی

نیستی و نفس هایت در نوشته هایم موج می زند

ببین نوشته هایم نفس می کشد

پس هنوز هم هستی ؛کنار قلب من ؛ دست در دستان من

تویی که با هر نفست عشق آموختم

زندگی را باور بودن را

می بینی هنوز دوستت دارم

کاش می شد ...

کاش می شد دست اتفاق را بگیرم که نیفتد

شب ها بالشم را پر از ترانه می کنم وقصه پرواز

تا خواب تو را ببینم

گاه خواب هایم آنقدر شفاف است که وقتی بیدار می شوم

رد پایت روی فرش راه می رود وهمه کاغذهایم

بوی تو را می دهد

و گاه آنقدر آشفته است که نفس باد را

حس می کنم وقتی باور بودنت را از خاطراتم پس می زند

آن وقت است که همه چیز بوی دوری می دهد

روزها خاکستری است ؛بغضی سرد در گلویم

و باور تلخ نبودنت ...





تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 19:57 | نویسنده : ناشناس |
دوست دارم فكر كنم

به بودن و نبودنت...

درست همان موقع كه

همه جا تاريك است،

چراغ ها خاموش،

پرده ها بسته ست...

خاطره ات روشن مي كند فضايم را!

دوست دارم باشي

نبودنت نمي ارزد به دلتنگيم!

 
 


تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 15:58 | نویسنده : ناشناس |

 

باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشام می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازم پرپر کنی
محکم بگیرم دست تو احساسم باور کنی
باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی






 



دانلود با کیفیت 128



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 13:56 | نویسنده : ناشناس |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.